زندگینامه 12 امام شیعه

زندگینامه امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام

حضرت علی)علیه السلام( در صبح جمعه روز سیزدھم رجب، ده سال قبل از بعثت در مکه در درون خانه کعبه متولد شد، و این از افتخارات و امتیازات بینظیر زندگی علی)علیه السلام( است که در مقدسترین مکان یعنی کعبه تولد یافت، و این مطلب از نظر تاریخی و روایات شیعه و سنی، قطعی است، و علامه امینی در کتاب ارزشمند الغدیر، جلد ششم، این موضوع را از شانزده کتاب اھل تسنن نقل کرده است.

آری !زادگاه حضرت علی(علیه السلام) مکانی است که طوافگاه پیامبران، و کانون توحید و خداپرستی، و مورد احترام ھمه ادیان و قبایل بود، بنابراین او خانهزاد خدا است و مولود مقدسترین مکان و باصفاترین و مھمترین ماهھا، ماه رجب، و بھترین ساعت و روز، صبح جمعه می باشد. ابن صباغ مالکی که از دانشمندان معروف اھل تسنن است در این باره مینویسد:

« فرزند پاک، از نسل پاک، در جای پاک به دنیا آمد، چنین شکوھی از چه کسی دیده شده است؟! شریفترین مکان حرم، مسجدالحرام است، شریفترین مکان مسجد، کعبه است، ھیچ کس جز علی (علیه السلام) در کعبه دیده به جھان نگشود، بنابراین کودک کعبه، دارای شریفترین مقامھا است،مولودی که در بھترین روزھا (جمعه) در ماه صلح و صفا (رجب) در  خانه خدا، جز امیر مؤمنان علی (علیه السلام) کیست؟ »

چگونگی ولادت علی (علیه السلام) در کعبه چنین بود:  مادرش فاطمه (علیھاالسلام) ھمواره کنار کعبه میآمد و به راز و نیاز و طواف کعبه می پرداخت، تا اینکه روزی دیدند این سیده دودمان ھاشم با حالتی ملکوتی در کنار کعبه دست به دامن خدا شده و عرض میکند:

« پروردگارا! من به تو و به پیامبران و آنچه از جانب تو آورده اند ایمان دارم، من سخن جدم ابراھیم خلیل(علیه السلام) را تصدیق میکنم، او بنای کعبه را ساخت. پروردگارا! به حق آن کس که این خانه را ساخت و به حق این مولودی که در رحم دارم، وضع حمل مرا آسان گردان. »

در ھمین لحظه، دیوار کعبه شکافته شد، فاطمه(علیھاالسلام) به درون کعبه وارد شد، آن دیوار مانند اول به ھم پیوست، حاضران حیران و شگفت زده شدند، شب و روز سخن از این حادثه عجیب در زبانھا بود، نه کلید، در خانه را می گشود و نه کلنگ در ساختمان کعبه اثر میکرد، ھمه دریافتند که این حادثه امر الھی است، پس از سه روز فاطمه(علیھاالسلام) از خانه کعبه بیرون آمد، دیدند کودکی نورانی در آغوش دارد، از او چندین پرسش نمودند، او در پاسخ گفت:

 « ھنگامی که وارد خانه کعبه شدم، از میوه ھای بھشتی که در آنجا بود خوردم، و چون خواستم از خانه خدا بیرون آیم، از منادی غیبی شنیدم که گفت ای فاطمه! نام فرزندت را »علی« بگذار و خداوند علی اعلا می فرماید: من نام او را از نام خود گرفته ام.  »

  در کعبه شد ولادت و به محراب شد شھید

نازم به حسن مطلع و حسن ختام او

بسیاری از دانشمندان اھل تسنن روایات ولادت علی (علیه السلام) در کعبه را »متواتر«  دانسته اند، یعنی به قدری در این مورد، روایت زیاد نقل شده که انسان یقین به صحت آن پیدا می کند.

خاندان علی (علیه السلام)

حضرت علی)علیهالسلام( ھم از ناحیه پدر و ھم از ناحیه مادر، از خاندان بنی ھاشم است، و سلسله پدران او از عبدالمطلب به بالا، ھمان اجداد پیامبر(صلی الله علیه و آله) ھستند .سلسله نسب او تا ھاشم به این ترتیب است:

»علی پسر ابوطالب، پسر عبدالمطلب، پسر ھاشم«

سلسله نسب مادر او به این ترتیب است:

» فاطمه دختر اسد پسر ھاشم«

بنابراین ابوطالب با دختر عموی خود ازدواج نموده است .بر ھمین اساس، حضرت علی (علیه السلام) ھم از ناحیه پدر و ھم از ناحیه مادر، به ھاشم (جد دوم پیامبر صلی الله علیه و آله) می رسد .پدر  حضرت علی(علیه السلام) عموی پیامبر(صلی لله علیه و آله) بود، و مادر آن حضرت، دختر عموی پدر پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود .روایات متعددی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده که فرمود:

«من و علی (علیه السلام) قبل از خلقت آدم(علیه السلام)، از یک نور بودیم،خداوند آن را در صلب حضرت آدم(علیه السلام) قرار داد، سپس آن نور، نسل به نسل در صلب ھا و رحم ھای پاک انتقال یافت، تا اینکه در صلب عبدالمطلب قرار گرفت، و از آنجا دو نیمه شد، نیمی در صلب عبدالله قرار گرفت که من از آن به وجود آمدم و نیمی دیگر در صلب ابوطالب قرار گرفت، و علی(علیه السلام) وصی من به وجود آمد. »

شخصیت پدر بزرگوار علی علیهالسلام

حضرت ابوطالب، پدر بزرگوار علی) علیه السلام) بود، او ٧۵ سال قبل از بعثت و ٣۵ سال پیش از تولد پیامبر اسلام) صلی الله علیه و آله( در مکه از خاندان بزرگ قریش، دیده به جھان گشود، نام او را عبد مناف یا عمران گذاشتند، نظر به اینکه نام نخستین فرزندش طالب بود او را ابوطالب خواندند.  یاری او از پیامبر)صلی لله علیه و آله(، در طول ۴۵ سال، چه قبل از بعثت پیامبر(صلی لله علیه و آله) و چه بعد از آن به قدری بسیار و چشمگیر است که »ابن ابی الحدید« دانشمند معروف اھل تسنن می نویسد «اِنَّ مِن قَرَءَ

عُلوُمَ السَّیرَ، عَرَفَ اَنَّ الاِسلامَ لَو لا ابوُطالِب لَم یَکُن شَیئاً مَذکُوراً؛ ھمانا کسی که علوم سیره شناسی را بخواند به این مطلب پی می برد که اگر دفاع ھا و حمایت ھای ابوطالب نبود، اسلام پا نمی گرفت و نابود می شد».

و در وسعت و ژرفای ایمان او، حضرت باقر) علیه السلام) فرمود:

«لَو وَضَعَ ایمانُ اَبی طالب فی کَفَّهِ مِیزانِ، وِ ایمانُ ھذَا الخَلقِ فیِ الکَفَّهِ الاُخری لَرَجَّحَ اِیمانُه؛ اگر ایمان ابوطالب در یک کفه ترازو قرار داده شود، و ایمان ھمه خلایق در کفه دیگر آن نھاده گردد، ایمان ابوطالب بر ایمان آنھا برتری مییابد. »

شخصیت مادر بزرگوار علی علیه السلام

فاطمه بنت اسد)علیھاالسلام) مادر امیرمؤمنان علی(علیه السلام) از پیشگامان به اسلام بود، و در آن ھنگام که ابوطالب از پیامبر(صلی الله علیه و آله) سرپرستی می کرد، فاطمه بنت اسد، چون مادری مھربان برای

پیامبر(صلی لله علیه و آله) بود، فاطمه تا آخرین توانش به پیامبر(صلی لله علیه و آله) خدمت نمود و پس از ظھور اسلام از نخستین افرادی بود که به اسلام گروید .

ھنگامی که فاطمه (علیھاالسلام) در مدینه از دنیا رفت، علی (علیه السلام) خبر وفات او را به پیامبر(صلی الله علیه و آله) داد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) گریه کرد و فرمود: «خدا فاطمه را بیامرزد که تنھا مادر تو نبود، بلکه برای من نیز مادر مھربانی بود»، آنگاه عمامه و پیراھن خود را به علی(علیه السلام) داد و فرمود: «اینھا را ببر و او را با اینھا کفن کن. » پیامبر(صلی الله علیه و آله) در نماز بر او و در دفن او شرکت نمود و او را تلقین داد و قبل از دفن، در قبرش خوابید و فرمود: «قبر فاطمه باغی از باغ ھای بھشت گردید. »

ابن ابی الحدید دانشمند معرووف اھل تسنن می نویسد: « فاطمه بنت اسد، در آغاز آشکار شدن اسلام، مسلمان شد و یازدھمین نفری بود که به اسلام گروید، پیامبر(صلی الله علیه و آله) بسیار به او احترام می کرد و او را »مادر« می خواند، او ھنگام وفات، وصیت خود را به پیامبر(صلی لله علیه و آله) کرد و پیامبر(صلی لله علیه و آله) و وصیت او را پذیرفت و بر جنازه اونماز خواند و در قبر او خوابید و با پیراھن خود او را کفن کرد، از پیامبر(صلی الله علیه و آله) پرسیدند: «شما درباره ھیچ کس این گونه رفتار نکردید که با فاطمه (علیھ االسلام) کردید؟» پیامبر(صلی لله علیه و آله) در پاسخ فرمود: «لَم یَکُن بَعدَ اَبی طالِبٍ اَبَرَّ بی مِنھا…؛ ھمانا ھیچ کس بعد از ابوطالب، مانند فاطمه به من نیکی نکرد. »فاطمه بنت اسد(علیھاالسلام) نخستین بانویی بود که با پیامبر(صلی لله علیه و آله) بیعت کرد.

علی )علیه السلام) نخستین مرد مسلمان

از نظر تاریخ اسلام و روایات شیعه و سنی، قطعی است که نخستین شخصی که به دعوت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) لبیک گفت و اسلام را پذیرفت، حضرت علی(علیه السلام) بود و این افتخار پیشگامی در اسلام، تنھا نصیب حضرت علی(علیه السلام) گردید، و مطابق روایات، در آغاز بعثت در سراسر زمین جز سه نفرف در آئین اسلام نبودند و آنھا عبارت بودند از پیامبر(صلی لله علیه و آله) و علِی(علیه السلام) و خدیجه(علیھا السلام). عبدلله بن مسعود می گوید:  در آغاز بعثت، با چند نفر برای دیدار پیامبر(صلی لله علیه و آله) وارد مکه شدیم، از رھگذران پرسیدیم، محمد(صلی الله علیه و آله) کجا است؟ آنھا ما را به عباس عموی پیامبر(صلی الله علیه و آله) راھنمایی کردند، نزد او که در کنار چاه زمزم نشسته بودند رفتیم و نشستیم، در این ھنگام دیدیم، مردی زیبا چھره از جانب کوه صفا به سوی ما می آید که بدنش را با دو جامه سفید پوشیده است، در پھلوی راستش نوجوانی دیده میشد و پشت سرش بانویی حرکت می کرد، این سه نفر کنار حجرالاسود رفتند و آن را بوسیدند، سپس مشغول طواف کعبه شدند، آنگاه ھر سه نفر رو به کعبه نماز خواندند و قنوت نماز را طول دادند، من آنھا را نشناختم، به عباس گفتم:

 « اینھا کیستند؟ و این دین تازه چیست که از آنھا دیده میشود؟!

عباس گفت: آن مرد زیبایی که جلوتر آمد، برادر زادهام محمد)صلی الله علیه و آله) است و آن نوجوان که در جانب راستش آمد، علی(علیه السلام) پسر ابو طالب است و آن بانو، خدیجه (علیھاالسلام) ھمسر محمد (صلی لله علیه و آله) می باشد، سوگند به خدا در سراسر روی زمین ھیچ کس جز این سه نفر، پیرو این دین تازه (اسلام) نیست. »

نظیر این ماجرا، نیز از »عفیف کندی« نقل شده است.

ظھور و بروز ایمان علی)علیه السلام( در آغاز ظھور اسلام 

سه سال بعد از آغاز بعثت، پیامبر)صلی الله علیه و آله (به آشکار نمودن دعوت خود مأمور گردید، در این ھنگام آیه ٢١۴ سوره شعراء بر پیامبر) صلی لله علیه و آله (نازل شد:

« وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِین؛ و خویشاوندان نزدیکت را انذار کن».

پیامبر)صلی الله علیه و آله (حدود چھل نفر از بستگانش مانند عموھا و عموزادگانش و سایر بنی ھاشم را به خانه ابوطالب برای نھار دعوت کرد، به علی (علیه السلام) که در آن ھنگام سیزده سال داشت، دستور داد، غذایی از گوشت و شیر تھیه نمود، دعوت شدگان وارد شدند و پس از صرف غذا، ھمین که پیامبر (صلی الله علیه و آله) خواست دعوتش را آشکار کند، ابولھب برخاست و با گفتار بیھوده و سبک، مجلس را به ھم زد، آن روز گذشت، پیامبر(صلی الله علیه و آله) فردای آن روز را نیز توسط علی(علیه السلام) بستگانش را به نھار دعوت کرد و علی (علیه السلام) غذا را فراھم نمود، دعوت شدگان حاضر شدند، پیامبر(صلی الله علیه و آله) پیشدستی نمود و دعوت خود را آغاز کرد و در ضمن گفتاری فرمود:  «ھیچ کس برای بستگانش، چیزی را بھتر از آنچه را که من آورده ام، نیاورده است، من خواھان سعادت دنیا و آخرت شما ھستم، خدایم به من فرمان داده تا شما را به پذیرش یکتایی خدا و رسالت خویش دعوت نمایم، چه کسی از شما مرا در این راه کمک می کند، تا برادر و وصی و نماینده من در میان شما باشد؟»  سکوت مجلس را فرا گرفته بود، ناگاه علی(علیهالسلام) برخاست و سکوت را شکست و گفت: »ای پیامبر خدا! من تو را یاری می کنم« سپس دستش را به سوی پیامبر(صلی الله علیه و آله) دراز کرد تا به عنوان بیعت فداکاری و وفاداری بفشرد .پیامبر (صلی الله علیه و آله) به علی(علیه السلام) فرمود: بنشین، علی (علیه السلام) نشست .پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای بار دوم سؤال خود را تکرار کرد، باز علی(علیه السلام) برخاست و ھمان سخنانش را تکرار نمود، این بار نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: بنشین، بار سوم نیز ھیچ کس جز علی (علیه السلام) اعلام آمادگی نکرد، در این ھنگام پیامبر(صلی الله علیه و آله) دست خود را بر دست علی(علیه السلام) زد و مطابق بعضی از روایات، گردن علی (علیه السلام) را گرفت و در شأن علی (علیه السلام) در آن مجلس استثنایی بنی ھاشم چنین فرمود:

« اِنَّ ھذا اَخِی وَ وَصِیّی وَ خَلیفَتی فیکُم فَاسمَعوُا لَه وَ اَطیعوُه؛  این برادر و وصی و جانشین من در میان شما است، سخن او را بشنوید و فرمانش را اطاعت کنید»

و در سیره حلبی این جمله نیز افزوده شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: « وَ وَزِیرِی وَ وارِثِی؛ و وزیر ووارث من باشد.»

به این ترتیب می بینیم در ھمان آغاز ظھور اسلام، ولایت و امامت حضرت علی)علیه السلام(، از زبان پیامبر)صلی الله علیه و آله) مشخص شده است .

حمایتھای ابوطالب پدر بزرگوار علی(علیه السلام) در این ماجرا، نیز بسیار مھم است، از جمله، ھنگامی که ابولھب با استھزاء و درشتگویی ھا و تھدیدھایش مجلس را ترک کرد، ابوطالب به ا و گفت: »وَللهُ لَنَمَنِّعَنَّهُ ما بَقَینا سوگند به خدا تا زنده ھستم از محمد)صلی لله علیه و آله (دفاع می کنیم و گزند دشمن را از او دور خواھیم کرد. «

فداکاری و جانبازی علی )علیه السلام) در شعب ابی طالب

ھنگامی که مشرکان مکه از ھر راه و وسیله ای برای جلوگیری از پیامبر)صلی الله علیه و آله) وارد شدند ولی نتیجه نگرفتند، تصمیم گرفتند آن حضرت و بستگان او از بنی ھاشم را در شعب ابوطالب که دره ای در پشت کوه ابوقبیس بود و خانه ھای بنی ھاشم در آنجا قرار داشت محاصره شدید اقتصادی نمایند تا آنھا از شدت گرسنگی و تشنگی بمیرند .مشرکان در این مورد قطعنامه ای نوشتند و ھشتاد نفر آن را امضاء کردند و آن را در میان پارچه ای نھاده و در داخل کعبه آویختند .محاصره در آغاز محرم سال ھفتم بعثت شروع شد و حدود دو یا سه سال ادامه یافت، در این مدت بر بنی ھاشم و زنان و کودکان آنھا بسیار سخت گذشت، گاھی مخفیانه بعضی به آنھا غذا میرساندند.

یکی از امور مھم در ماجرای محاصره این بود که ابوطالب پدر بزگوار علی(علیه السلام) شب و روز در فکر نگھبانی پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود، شبھا مکرر بستر او را عوض می کرد و غالبا فرزندش علی(علیهالسلام) را در بستر او می خوابانید و او را در جای دیگر، تا مبادا بستر آن حضرت شناخته گردد و مشرکان با مکر و نیرنگ به آن حضرت، آسیب برسانند یا از بالای کوه ابوقبیس به سوی بستر ا و سنگ پرتاب کنند .حضرت علی(علیه السلام) .حضرت علی (علیه السلام) با کمال شھامت و خلوص در بستر پیامبر(صلی الله علیه و آله) می خوابید و جان خود را فدای آن حضرت می کرد. ابن ابی الحدید در این باره مینویسد:

»ابوطالب غالبا در مورد شبیخون دشمن و آسیب رسانی شبانه به پیامبر)صلی لله علیه و آله (در ھراس بود، شب از خواب برمیخاست و پسرش علی)علیه السلام (را در بستر پیامبر)صلی الله علیه و آله(       می خوابانید«.

صبر و استقامت علی)علیه السلام) در شعب ابی طالب

ماجرای محاصره اقتصادی در شعب ابیطالب، آن ھم بیش از دو سال، در درهای سوزان، بدون وسیله، بسیار طاقت فرسا بود . برای درک این مطلب به روایت زیر توجه کنید :در آن دره سوزان، فشار گرسنگی به حدی رسید که سعد وقاص می گوید: »شبی از دره بیرون آمدم در حالی که از شدت گرسنگی، تمام نیرویم را از دست داده بودم، ناگھان پوست خشکیده شتری را دیدم، آن را برداشتم و شستم و سوزاندم و کوبیدم و با آب مختصری خمیر کردم و خوردم و از این طریق سه روز به سر بردم. «

آری !ابوطالب و پسرش علی(علیه السلام) به خاطر حمایت از پیامبر(صلی الله علیه و آله) در چنین فشاری قرار گرفت، ولی دست از حمایت او برنداشت، آیا عاملی جز »ایمان و اخلاص« میتوانست، ابوطالب و امثال او را این گونه پایدار نگھدارد؟

در چنین شرایطی جان علی (علیه السلام) بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) از ھمه بیشتر در خطر بود، زیرا برای حفظ پیامبر(صلی لله علیه و آله) در بستر آن حضرت می خوابید، ھر لحظه احتمال می رفت که از بالا و کمرگاه کوه ابوقبیس، سنگ بزرگی به سوی آن بستر پرتاب گردد و یا با شبیخون جلاّدان مشرک، به آن بستر ھجوم شود، شبی علی(علیه السلام) به پدرش گفت :انی مقتول؛ من کشته شدنی ھستم .

ابوطالب با اشعاری، فرزندانش را به صبر و مقاومت دعوت کرد، حضرت علی (علیه السلام) با اشعار زیر به پدر پاسخ داد :

اتامرونی بالصبر فی نصر احمد و ولله ما قلت الذی قلت جازعا

و لکننی احببت ان تری نصرتی و تعلم انی لم ازل لک طائعا

و سعیی لوجه لله فی نصر احمد نبی الھدی المحمود طفلا و یافعا

آیا در یاری پیامبر(صلی الله علیه و آله) به من دستور استقامت می دھی؟ سوگند به خدا آنچه گفتم از بی صبری نبود .ولی دوست داشتم یاری مرا بنگری و بدانی که من ھمیشه فرمانبر شما بوده ام و در عین آنکه مرگ را در چشم خود می بینم در بستر پیامبر)صلی الله علیه و آله) میخوابم، و کوشش من از کودکی تا جوانی برای خدا، در یاری احمد، پیامبر راھنما و ستوده، بوده است.

خوابیدن علی) علیهالسلام (در بستر پیامبر)صلی الله علیه و آله) در شب ھجرت

یکی از افتخارات زندگی حضرت علی )علیه السلام (این است که آن حضرت در شب ھجرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) به مدینه، در بستر پیامبر(صلی الله علیه و آله) خوابید، شرح کوتاه اینکه :مشرکان از ھر راھی که وارد شدند نتوانستند از پیشروی پیامبر(صلی الله علیه و آله) جلوگیری کنند، سرانجام سران آنھا در مجلس شورای خود <دارالندوه> به گرد ھم نشستند و ھر کسی چیزی گفت، سرانجام رأی شان بر این شد که از ھر قبیلهای یک نفر شجاع، انتخاب شود، انتخاب شدگان  شبانه خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله) را محاصره کنند و به بسترش حمله کنند و او را بکشند و اگر بنی ھاشم خون بھای او را مطالبه کردند، خون بھای او را ھمه قبایل بپردازند.

آن شب فرا رسید؛ بیست و پنج نفر از جلادان و مزدوران خون آشام مشرکان که تعدادشان زیاد بود، اطراف خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله) را محاصره نمودند، جبرئیل از طرف خداوند، ماجرا را به پیامبر(صلی الله علیه و آله) خبر داد و آن حضرت را مأمور به ھجرت کرد .

پیامبر(صلی الله علیه و آله)، علی(علیه السلام) را طلبید و ماجرا را به او گفت و به او فرمود: امشب در بستر من بخواب، خوابیدن علی(علیه السلام) در بستر پیامبر(صلی الله علیه و آله)، موجب آن می شد که مشرکان گمان برند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) در بستر خوابیده و پیامبر(صلی الله علیه و آله) با این تاکتیک، ھجرت نماید و از گزند مشرکان نجات یابد و نیز علی(علیه السلام) در غیاب پیامبر(صلی الله علیه و آله)  امانتھای مردم را که در حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود به صاحبانش رد کند .

ھنگامی که علی)علیه السلام (از توطئه مشرکان باخبر شد، از اینکه پیامبر مھربان )صلی الله علیه و آله) در چنین خطری قرار گرفته، گریه کرد و ھنگامی که شنید پیامبر (صلی الله علیه و آله) به او می فرمایند در رختخواب من بخواب آرامش یافت و عرض کرد:

«اَو تُسلَم اَنتَ یا رَسوُلَ للهِ اِن فَدَیتُکَ بِنَفسی؛ ای رسول خدا! آیا اگر من جانم را قربانت کنم، تو سالم      می مانی؟ »

پیامبر)صلی الله علیه و آله) فرمود: آری، پروردگارم چنین به من وعده داده است.

علی(علیه السلام) شاد شده و ھر گونه پریشانی از وجودش برطرف گردید .

در روایت دیگر آمده، علی (علیه السلام) عرض کرد:

«اَو تُسَلِّمنَ بِمَبیتِی ھُناکَ یا نَبِیَّ لله؛ ای پیامبر خدا! آیا با خوابیدن من در بسترت، تو قطعا سالم میمانی؟»

پیامبر(صلی لله علیه و آله) فرمود: آری .

در این ھنگام علی (علیه السلام) از خوشحالی خندید و با اشاره سر به طرف زمین، سجده شکری بجا آورد.

علی(علیه السلام) در این ھنگام با کمال شجاعت و قوت قلب، در بستر پیامبر(صلی الله علیه و آله) خوابید و روپوش سبزرنگ پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به روی خود کشید .

جوانان قلدر و انتخاب شده مشرکان، اطراف خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله) را محاصره نمودند و از بالای دیوار به داخل خانه نگاه می کردند، در ظاھر می دیدند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) در بسترش خوابیده است، ولی پیامبر(صلی الله علیه و آله) در میان آنھا یا قبل از محاصره آنھا، از خانه خارج شده بود .

ھنگامی که وقت ھجوم فرا رسید، دسته جمعی با شمشیرھای کشیده وارد خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله)

شدند و کنار بستر آن حضرت آمدند، ناگاه دیدند علی(علیه السلام) از بستر برجھید، مشرکان تا چھره علی(علیه السلام) را دیدند، حیران شدند و گفتند،» محمد کجا است؟ «

علی (علیه السلام) فرمود: »مگر او را به من سپرده بودید که از من سراغ او را می گیرید؟ «

ھجرت علی (علیه السلام) به مدینه و ملاقات او در» قبا« با پیامبر(صلی الله علیه و آله)

پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) جلوتر با ھمراھان به سوی مدینه حرکت نمود و در روز دوشنبه ١٢ ماه ربیع به دهکده «قبا» که در آن وقت در دو فرسخی مدینه قرار داشت رسید، در آنجا تا آخر ھفته به انتظار ورود حضرت علی(علیه السلام) باقی ماند. حضرت علی(علی السلام) با ھمراھان  در دل شب از طریق « ذی طوی» از مکه به سوی مدینه حرکت کردند.

 جاسوسان قریش، ھجرت دسته جمعی علی(علیه السلام) و ھمراھانش را به مشرکان خبر دادند، گروھی ازمشرکان برای برگرداندن علی(علیه السلام) و ھمراھان حرکت نمودند و در محل »ضجنان« با آن حضرت روبرو شدند، سخنان زیادی بین آنھا رخ داد و سرانجام دشمن میخواست حمله کند، حضرت    علی (علیه السلام) چارهای جز دفاع ندید و با قاطعیت اعلام کرد ھر کس می خواھد قطعه قطعه شود نزدیک آید. مأموران قریش ھشدار علی(علیه السلام) را جدی گرفتند و از راھی که آمده بودند، بازگشتند .حضرت علی(علیه السلام) و ھمراھان به راه خود ادامه دادند و آن راه طولانی بین مکه و مدینه را به سختی پیمودند، به طوری که وقتی به قبا رسیدند، پاھایش مجروح و خون آلود شده بود .

پیامبر)صلی الله علیه و آله) به استقبال علی(علیه السلام) شتافت و او را در آغوش گرفت و ھنگامی که پاھای مجروح علی(علیه السلام) را دید، چشمانش پر از اشک شد. به این ترتیب علی (علیه السلام) و ھمراھان پس از سه روز، به پیامبر(صلی الله علیه و آله) ملحق شدند و از آن پس فصل جدید زندگی علی(علیه السلام) با پیامبر(صلی الله علیه و آله) در مدینه آغاز گردید که در صفحات بعد به ذکر نمونه ھایی از این زندگی درخشان خواھیم پرداخت.

علی )علیهالسلام (در مدینه

پس از آنکه مسجد مدینه ساخته شد، یاران پیامبر)صلی الله علیه و آله) در کنار مسجد، خانه ھای خود را بنا کردند و درھای خانه ھای خود را به داخل مسجد باز کردند، اما مدتی بعد پیامبر فرمود: خداوند بزرگ به من دستور داده است که تمام درھایی که به مسجد باز می گردد را ببندم، جز در خانه علی(علیه السلام) و من ھرگز از پیش خود بر بسته شدن دری یا باز ماندن آن دستور نمی دھم، من دراین مسائل پیرو فرمان خدا ھستم.

 آری علی ھمواره مرتبط با مسجد بود؛ او خانه زاد حرم الھی و مسجد بود واز روز نخست فرزند آن خانه بود و شھادتش نیز در مسجد بود .تمام یاران رسول خدا این موضوع را فضیلت بزرگی برای علی(علیه السلام) تلقی کردند. خلیفه دوم بعدھا آرزو می کرد: ای کاش یکی از آن سه فضیلتی که نصیب علی(علیه السلام) شد نصیب او می شد و آن سه فضیلت این بود :

پیامبر)صلی الله علیه و آله) دختر خود را به عقد علی(علیه السلام) درآورد .

 تمام درھایی که به مسجد باز می شد بست، جز در خانه علی(علیه السلام).

 در جنگ خیبر پیامبر پرچم را به دست علی (علیهالسلام) داد.

حضرت امیر(علیه السلام) تمام آیات قرآن را، چه آنھا که در مکه و چه آنھا که در مدینه نازل شده بود، ضبط می نمود. از این جھت یکی از کاتبان وحی و حافظان قرآن به شمار می رفت . امیرمؤمنان (علیه السلام) در بیست و شش غزوه از بیست و ھفت غزوه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ھمراه پیامبر بود و پرچمدار سپاه اسلام بود و بسیاری از کشته ھای دشمن به دست توانای او به قتل رسیدند. فقط درغزوه تبوک به فرمان پیامبر برای خنثی کردن فتنه منافقان در مدینه باقی ماند. نقش علی(علیه السلام) در نبردھای صد ر اسلام به قدری تعیین کننده و آشکار بود که دشمنان آن حضرت نیز بدان اعتراف کرده اند، تا جایی که گفته اند اگر نبود شمشیر علی بن ابیطالب) علیه السلام ( اسلام ھرگز چنین رشد نمی یافت. عمر میگفت:

ولله لو لا سیفه لما قام عمود الدین؛  به خدا سوگند، اگر شمشیر علی نبود ھرگز عمود اسلام برپا نمی شد.

بدر، احد، خندق، حنین، خیبر و… ھمگی صحنه ھایی است که مملو از فداکاری ھا، شھامت ھا، شجاعت ھا و ایثارھای علی بن ابیطالب(علیه السلام) است. در بدر نیمی از کشته ھای مشرکان را علی(علیه السلام) به تنھایی به ھلاکت رساند .در اُحد در حالی که بیشتر مسلمانان، از جمله اولی و دومی و سومی از صحنه نبرد گریخته بودند، تنھا علی(علیه السلام) با تنی چند از مجاھدان در کنار رسول خدا(صلی لله علیه و آله) ماندند و از اسلام و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) محافظت کردند. در خندق با کشتن قھرمان نامی عرب، عمرو بن عبدود به اندازه تمامی ثواب عبادت جن و انس ذخیره ثواب اندوخت.

شجاعت علی )علیه السلام (در جنگ ھا به حدی بود که بعضی از عرب ھا می گفتند: ھرگاه دست های از مسلمانان به ما یورش می آوردند که علی)علیه السلام (در میان آنھا بود ما به ھمدیگر وصیت میکردیم!

علی) علیه السلام) در ماجرای فتح مکه

در ماجرای فتح مکه که در سال ھشتم ھجرت رخ داد، به ذکر چند نمونه از تلاشھای حضرت علی) علیه السلام) میپردازیم :

الف) فتح مکه و گشودن در کعبه به دست علی(علیه السلام)

پیامبر(صلی الله علیه و آله) با ده ھزار نفر از سپاه اسلام در رمضان سال ٨ ھجری برای فتح مکه، از مدینه حرکت نمودند و پس از چند روز به مکه رسیدند و آن را محاصره کرده و از ھر طرف وارد مکه شدند و بدون جنگ، مکه را فتح کردند و این حادثه بزرگ در ۲۰ رمضان ھمان سال رخ داد(در منابع تاریخی و روایی ماه رمضان سال هشتم هجری به عنوان زمان فتح مکه آمده است اما در مورد روز آن اختلاف وجود دارد. برخی آن را ۲۰ رمضان گزارش نموده اند و برخی آن را روز ۱۳ رمضان دانسته اند)، ھنگامی که سپاه اسلام تکبیر گویان کنار کعبه آمدند، پیامبر(صلی الله علیه و آله) تصمیم گرفت درون کعبه و اطراف آن را از لوث بتھا پاک سازد، در این ھنگام عثمان بن طلحه، کلیددار کعبه، در کعبه را قفل کرد و بر بالای پشت بام کعبه رفت، پیامبر)صلی لله علیه و آله (کلید در خانه کعبه را از او خواست،او گفت اگر می دانستمکه او (محمد صلی علیه و آله) رسول خدا است، از دادن کلید به او مضایقه نمی کردم

در این لحظه حضرت علی (علیه السلام) بر بالای پشت بام کعبه رفت و دست عثمان بن طلحه را گرفت و در کعبه را گشود، پیامبر(صلی الله علیه و آله) وارد خانه کعبه شد و دو رکعت نماز خواند و سپس بیرون آمد، عمویش عباس عرض کرد کلید را به من بسپار (تا من کلید دار کعبه شوم).

در این ھنگام این آیه نازل گردید:

» إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَھْلِھَا؛ ھمانا خداوند به شما فرمان می دھد که امانت ھا را به صاحبش بدھید «

در این ھنگام رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به علی(علیه السلام) دستور داد تا کلید را به عثمان بن طلحه بدھد و از او عذرخواھی کند .

علی(علیه السلام) با کمال رفق و مدارا و معذرت خواھی، کلید را به عثمان داد، عثمان گفت: ای علی! چطور ھنگام گرفتن کلید با خشم و تندی آن را از من گرفتی، ولی ھنگام دادن با ملایمت و مدارا دادی؟ حضرت علی (علیه السلام) فرمود: آیه نازل شده که امانت را به صاحبش رد کنید، آنگاه آیه فوق را خواند.

عثمان بن طلحه چنان تحت تأثیر اخلاق اسلامی قرار گرفت که مسلمان شد، پیامبر(صلی الله علیه و آله) کلید کعبه را از او نگرفت، بلکه ادامه کلید داری او را تثبیت کرد.

ب ) علی (علیه السلام) بر دوش پیامبر(صلی الله علیه و آله) در پاکسازی کعبه

 پاسی از شب می گذشت پیامبر(صلی الله علیه و آله) تصمیم گرفت داخل کعبه را از لوث وجود بت ھا پاک نماید تا کعبه مخصوص پرستش خدای بزرگ گردد، برخاست و علی(علیه السلام) را ھمراه خود کنار کعبه برد و با ھم ھفت بار کعبه را طواف کردند. سپس پیامبر(صلی الله علیه و آله) با چوبی که در دست داشتند ھمه بتھا را از جایگاه خود به زمین انداخت و ھمچون جدش ابراھیم بت شکن، آنھا را در ھم شکست. علی(علیه السلام) نیز در این پاکسازی و بت زدایی، ھمدوش پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود .

در این وقت پیامبر(صلی الله علیه و آله) تصمیم گرفت بزرگترین بتی را که بر سقف کعبه آویخته شده بود از سقف کعبه به پایین اندازد و سرنگون نماید، لذا به علی(علیه السلام) فرمود: بنشین و شانه ات را بگیر تا بتوانم بالا روم .

علی(علیه السلام) نشست و آنگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر شانه علی(علیه السلام) ایستاد و فرمود:

برخیز. علی(علیه السلام) با ھمه نیرو و توانایی که داشت با سختی از جای خود حرکت کرد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) پایین آمد وعلی (علیه السلام) را بر شانه خود گذاشت .

علی(علیه السلام) در این باره می گوید: وقتی که بر شانه پیامبر)صلی الله علیه و آله (ایستاده بودم، احساس کردم اگر بخواھم می توانم بر افق آسمان دست یابم و دستم را به ستاره ثریا برسانم.

علی(علیه السلام) با دست پرتوان خود، آن بت بزرگ را بگرفت و بر زمین افکند و شکست. آنگاه علی(علیه السلام) از دوش پیامبر(صلی الله علیه و آله) به زمین آمد.

کم کم آن شب تاریخی به صبح نزدیک می شد و بلال بالای مأذنه اذان صبح را گفت و مسلمانان برای اقامه نماز از خواب برخاستند و به سوی کعبه و مسجد سرازیر شدند، دیدند که کعبه به طور کلی از بتھای مشرکان پاک شده است. بدین ترتیب پایگاه توحیدی که یک روز مرکز یکتا پرستی بود و مشرکان آن را به بت و بت پرستی آلوده کرده بودند، به وسیله پیامبر(صلی الله علیه و آله) و علی(علیه السلام) پاکسازی گردید و دوباره ھدف ابراھیم خلیل از ساختن کعبه، تحقق یافت و کعبه کانون خداپرستان موحد گردید.

مسلمان شدن مردم یمن به دست علی) علیه السلام(

، پیامبر)صلی الله علیه و آله) در سال دھم ھجرت خالد بن ولید را ھمراه جمعی برای دعوت مردم یمن به سوی اسلام، به یمن فرستاد. خالد و ھمراھان مدت شش ماه در یمن ماندند و مردم را به اسلام دعوت کردند ولی حتی یک نفر پاسخ مثبت نداد .این خبر به پیامبر (صلی الله علیه و آله) رسید. آن حضرت ناراحت شد و حضرت علی (علیه السلام) را طلبید و به او فرمان داد که به سوی یمن برود و خالد و ھمراھانش را به مدینه باز گرداند و خود و ھمراھانش در یمن بمانند و مردم را به اسلام دعوت کند .

حضرت علی (علیه السلام) به سوی یمن روانه شد. خالد و ھمراھانش را به مدینه بازگردانید. براء بن عازب می گوید: خبر ورود حضرت علی(علیه السلام) به مردم یمن رسید، آنھا اجتماع کردند. آنان آنچنان مجذوب گفتار حضرت علی(علیه السلام) شدند که در ھمان روز ھمه مردم قبیله » ھَمْدان« بزرگترین قبیله یمن مسلمان شدند.

امیرمؤمنان (علیه السلام) ماجرای مسلمان شدن آنھا را در ضمن نامه ای به پیامبر(صلی الله علیه و آله) خبر داد.

پیامبر(صلی الله علیه و آله) پس از خواندن آن نامه، بسیار خوشحال شد. سجده شکر به جا آورد و بر قبیله

ھَمْدان سلام و درود فرستاد .بعد از این قبیله، قبایل دیگر یمن از جمله خاندان مدحج و دودمان نخع به اسلام گرویدند.

و این از افتخارات ممتاز زندگی حضرت علی) علیهالسلام( است که آن ھمه مردم یمن با راھنمایی او مسلمان شدند.

اعلام رھبریت علی) علیهالسلام ( در غدیر خم

پس از پایان مراسم حج در ماه ذیحجه سال دھم ھجری، مسلمانان، مکه را به قصد وطن خود ترک کردند،

پیامبر)صلی الله علیه و آله) و ھمراھان نیز به سوی مدینه رھسپار شدند تا به بیابان خشک و سوزان »غدیر خم« رسیدند. ھمراھان پیامبر(صلی الله علیه و آله)، مسلمانان مختلف سراسر جزیره العرب و بودند که تعداد آنھا را از ٩٠ ھزار و ١١۴ ھزار و ١٢٠ ھزار تا ١٢۴ ھزار گفته اند، بیابان غدیر چھار راھی بود که از آن جا مردم از ھمدیگر جدا می گشتند. مردم یمن به سوی جنوب و مردم مدینه به سوی شمال و مردم عراق به سوی شرق و مردم مصر به سوی غرب و … رھسپار می شدند. در چنین نقطه ای پیک وحی بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) نازل گردید و این آیه ( ۶٧ مائده) را خواند:

یَا أَیُّھَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ، ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو فرود آمده است به مردم برسان و اگر نرسانی رسالت خدا را به جا نیاورده ای و خداوند تو را از گزند مردم حفظ می کند. «

آن روز، پنجشنبه ١٨ ذیحجه بود. پیامبر) صلی الله علیه و آله) با دریافت این آیه، فرمان توقف داد. مسلمانان با صدای بلند، آنان را که جلوتر رفته بودند به بازگشت فرا خواندند و مھلت دادند تا عقب افتادگان رسیدند. پس از نماز ظھر به دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله) منبری از جھاز شتران ترتیب داده شد. پیامبر(صلی الله علیه وآله) بر فراز آن قرار گرفت و خطبه ای غرا خواند تا اینکه فرمود:

ایھا الناس من اولی الناس بالمؤمنین من انفسھم؟؛ چه کسی از ھمه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنھا سزاوارتر و شایسته تر است؟

حاضران گفتند: خدا و پیامبرش داناتر است.

پیامبر)صلی الله علیه و آله) فرمود: خدا مولا و رھبر من است و من مولا و رھبر مومنانم و بر آنان از خودشان سزاوارترم.

سپس دست علی (علیه السلام) را گرفت و بلند کرد، به گونه ای که ھمه حاضران او را شناختند، آنگاه فرمود:

الا من کنت مولاه فھذا علی مولاه؛ ھر کس من مولا و رھبر او ھستم، آگاه باشید که این علی (علیهالسلام) مولا و رھبر او است.

آنگاه چنین دعا کرد:

 اللھم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادر الحق معه حیث دار؛ خدایا !دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن کس که او را محبوب دارد و مبغوض بدار آن کسی که او را مبغوض دارد و یارانش را یاری کن و آنان که او را یاری نکنند، یاری نکن و حق را ھمواره ھمراه او بدار و او را از حق جدا نکن.

برسانند  سپس فرمود:

اَلا فَلْیُبَلِّغ الشّاھِدَ الغائب؛ آگاه باشید، ھمه حاضران موظفند که این خبر را به غائبان برسانند. جمعیت ھنوز متفرق نشده بودند که پیک وحی بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) نازل شد و این آیه ( ٣ مائده) را نازل کرد:

«الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا؛ امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تکمیل نمودم و اسلام را به عنوان آئین (جاویدان) شما پذیرفت.»

پیامبر)صلی الله علیه و آله) تکبیر گفت : در این ھنگام مردم با شور و ھیجان نزد علی (علیه السلام) آمده و او را به این مقام (رھبری پس از پیامبر) تبریک گفتند، از جمله افراد ابوبکر و عمر هرکدام جداگانه به محضر علی (علیه السلام) آمدند و هر کدام جداگانه گفتند : «بخٍ بخٍ یا بْنَ اَبی طالِب، اَصْبَحْتَ وَ اَمْسَیْتَ مَولای وَ مَولا کُلّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمنَه؛ آفرین بر تو باد، آفرین بر تو باد، ای فرزند ابوطالب که صبح و شام کردی در حالی که رھبر من و تمام مردان و زنان مسلمان شدی. »

سند حدیث غدیر به قدری محکم است که ھیچ کس از افراد مسلمین نمی تواند آن را انکار کند، علامه امینی صاحب کتاب ارزشمند «الغدیر» این حدیث را از ١١٠ نفر از صحابه ۵٠ و ٨۴ نفر از تابعین ۵١ مورد  از کتابھای اعتماد اھل تسنن نقل نموده است.

شهادت حضرت علی علیه السلام

امیرالمؤمنین که در سپیده دم شب نوزدهم ماه مبارک رمضان برای نماز صبح به مسجد کوفه رفته بود، توسط ابن ملجم که شمشیر زهرآلودش را بر فرق مبارک امام علی (علیه‌السّلام) فرود آورد، زخمی شد و در اثر این زخم در بستر شهادت قرار گرفت و با شهادت جان سوزش جهان را بدرود گفت و راه سرای
جاودانه را در پیش گرفت.

مردم کوفه با اطلاع از این خبر تکان‌دهنده، نگران و وحشت‌زده به سوی مسجد به راه افتادند. زن و مرد، پیر و جوان کوشیدند تا خود را به مسجد و محراب کوفه برسانند. مسجد کوفه از توده‌های اندوه‌زده و نگران آکنده گردید. امیرالمؤمنین (علیه السلام ) پس از خواندن نماز بامدادی به صورت اشاره و نشسته، از نزدیکان خواست تا او را به منزل ببرند. یاران و همراهان او را به سوی سرایش حرکت دادند و مردم با اشک و آه و شیون و گریه او را همراهی نمودند.

امام علی (علیه‌السّلام) از فرزندانشان خواستند تا گریه و فغان نکنند، که با گریه حسنین (علیه‌السّلام)، فرشتگان آسمانی می‌گریند. در اثر جراحت وارده صورت مبارک امام رو به زردی و سفیدی مایل شده بود و حضرت رو به آسمان نظر انداخت و زبانش به تسبیح و تقدیس الهی مشغول بود.
«الهی اسئلک مرافقه الانبیاء والاوصیاء واعلی درجات جنه الماوی » پس از زمانی بیهوش شدند در حالی ‌که امام حسن (علیه ‌السّلام) می‌گریستند، قطرات اشک بر صورت امام علی (علیه السلام) ریخت و حضرت به هوش آمدند و فرمودند :

«ای فرزندم! چرا گریه و جزع می‌کنی؟ همانا بعد از من تو را به زهر ستم شهید می‌کنند و برادرت حسین را به تیغ شمشیر به شهادت می‌رسانند. به پدر و مادر خود ملحق می‌شوید»

از محمد بن حنفیه فرزند امام علی (علیه‌السّلام (روایت شده است؛ شب بیستم ماه مبارک رمضان بر سر بالین پدرم بودم و اثر زهر به قدم‌های مبارک ایشان رسیده بود و امام نماز را نشسته به جا آورد و به ما وصیت‌هائی می‌کرد و ما را تسلی داده و خبر از شهادت خود می‌داد. تا آنکه صبح طلوع کرد و مردم اجازه گرفتند که به حضور ایشان برسند و آن حضرت اجازه دادند. مردم دسته دسته می‌آمدند، سلام می‌کردند و امام جواب می‌فرمودند. ایشان به مردم فرمودند:

«ایها الناس! سلونی قبل ان تفقدونی، ای مردم! پیش از آن که مرا از دست بدهید، از من سؤال کنید.»

امام حسن (علیه‌السّلام) می‌فرماید: هنگام وفات پدرم نزدیک شد. شروع به وصیت کرده و چنین فرمودند: «این چیزی است که آن‌را علی بن ابی‌طالب، برادر محمد رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم)، و پسر عمو و وصی و همدم او، وصیت می‌نماید: اولین سفارش و وصیت من آن است که خدایی جز الله نیست، و همانا محمد رسول خدا و برگزیده اوست که او را با علم و دانش خود برگزید و بر دیگران فضل و برتری داد.

گواهی می‌دهم که خدا مردگان را از قبرها بر خواهد انگیخت و از اعمالشان سؤال خواهد کرد و او از درون سینه‌ها آگاه است.

ای فرزندم حسن (علیه‌السّلام)! تو را وصیت می‌کنم و می‌دانم تو، وصی خوبی برایم خواهی بود، تو را وصیت می‌کنم به آنچه رسول خدا مرا وصیت کرده است. ‌ای فرزندم! هنگامی که از دنیا رفتم (اگر اصحاب من، با تو موافقت نکردند) پیوسته در خانه خود باش و بر گناهان خود گریه کن و دنیا را بزرگترین مقصود خود قرار نده.

‌ای فرزندم حسن (علیه‌السّلام) تو را وصیت می‌کنم که نماز را در وقت فضیلتش به جای آوری و زکات را به موقع به اهلش برسانی و در هر چیز که برای تو مبهم و مشتبه است، خاموش باش. و در کارها، میانه‌رو بوده، و در حالت خشنودی و غضب، با عدالت رفتار نمایی. و با همسایگان خود، به نیکی رفتار نموده و مهمان را گرامی بداری و بر اهل بلا، ترحم نمایی، و صله ارحام کنی.»

آن‌گاه امام به فرزند خود محمد حنفیه فرمودند: «آیا آن چه به این دو برادر وصیت کردم، به خاطر سپردی»؟

عرض کرد! آری. فرمودند: «تو را نیز به همان‌ها، و بزرگداشت و احترام دو برادرت که حق بسیاری بر تو دارند، وصیت می‌کنم. پس از فرمان آن‌ها پیروی کن و بدون نظر آن دو، اقدام به کاری نکن»

آن‌گاه به حسن و حسین (علیه‌السّلام) فرمودند: «شما را نیز در حق برادرتان وصیت می‌نمایم، زیرا او جفت و پسر پدر شما است و می‌دانید پدرتان او را دوست می‌دارد.»

لحظات آخر عمر امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) فرا رسیده بود که دیده‌های خود را گردانیدند و به تمام اهل بیت خود نگاه کردند و فرمودند: «همه را به خدا می‌سپارم، خدا همه را در راه حق و راست قرار دهد و از شر دشمنان حفظ نماید. خدا خلیفه و ناصر من بر شماست و خدا برای این امر کافی است.»

آن‌گاه فرمودند: «ای فرستادگان خدا! سلام من بر شما باد.»

و فرمودند: «ولمثل هذا فلیعمل العاملون»«ان الله مع الذین اتقوا والذین هم محسنون»

«باید اهل عمل، برای چنین ثواب و منزلتی عمل کنند، به درستی که خدا با پرهیزکاران و نیکوکاران است»

آن‌گاه بر پیشانی آن حضرت عرق نشست و آن حضرت پیوسته به ذکر خداوند سبحان مشغول بودند و مدام «لا اله الا الله» می‌گفتند و شهادتین را بر زبان می‌آوردند.

کمی بعد، رو به قبله نمودند و دیده‌های خود را بر هم نهادند و دست‌ها و پاهای خود را به سوی قبله دراز کردند و برای شهادت به وحدانیت الهی و رسالت حضرت (علیه‌السّلام) فرمودند: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له واشهد ان محمدا عبده و رسوله»

آن‌گاه با قدم شهادت، به سوی بهشت رفتند. پس در آن حال صدای شیون و گریه از خانه آن حضرت بلند شد، مانند روزی که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) از دنیا رحلت فرموده بودند. در آن شب آفاق آسمان متغیر گشت و زمین لرزید. صدای تسبیح و تقدیس فرشتگان و ملائکه الهی بود که در خفای کوفه به گوش مردم می‌رسید و آنها می‌دانستند که این صدای فرشتگان است که در آسمان پیچیده است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا